حكيم زجاجى

255

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو را مىدهم سيم پنجه هزار * بدان تا ببندى در كارزار عزيز آن سخن را اجابت نكرد * وليد اندر آن‌دم فرستاد مرد به نزديك عباس پور وليد * سخن گفت با او ز كار يزيد كه اى نامور با برادر بگوى * كه كوته كند فتنهء گفت‌وگوى 175 من او را دهم نيمهء ملك خويش * فرستم به او زر ز اندازه بيش سرافراز آمد ز خانه به راه * كه پيش برادر شود دين‌پناه دهد پند و آرد از آن كشورش * كلاه سلامت نهد بر سرش عزيز دلاور شد آگاه از آن * بلرزيد بر خود چو شاخ رزان فرستاد فى الحال پانصد سوار * به نزديك عباس والاتبار 180 برفتند مردان با داد و دين * به نزديك عباس با آفرين بگفتند نزد عزيز ، آى زود * و گرنه ز جانت برآريم دود چو كار آن‌چنان ديد چيزى نگفت * روان گشت از آنجاى با غصه جفت بيامد به نزد عزيز دلير * ورا ديد بر جاى مانند شير كشيده يكى تيغ مانند آب * به عباس گفت آن يل كامياب 185 كه بيعت بكن با يزيد اين زمان * اگرنه نباشد شما را امان ز بيم سر خويش آن زادمرد * درآمد در آن كار بيعت بكرد عزيز اندرآن‌دم سپه برنشاند * بزرگان و گردن‌كشان را بخواند علم ، نامبردار برپاى كرد * در آن قلب ، عباس را جاى كرد منادىگرى كرد لشكر بگشت * به هر جايگه گفت و اندر گذشت 190 كه در قلب ، عباس دارد مقام * يزيد است اكنون امير و امام همه خلق كرد [ ند ] خلع وليد * جهان شد به فرمان و امر يزيد چو خيل وليد آن سخن‌ها شنيد * نشاطى در آن سروران شد پديد برفتند نزديك عبد العزيز * نشانى ز بخت بد ، اين بود نيز وليد اندرآن قلعه با صد غلام * فرو ماند مانند ماهى به دام 195 به گرد حصار اندرآمد سپاه * نبد باد را اندرآن قلعه راه برآمد وليد بداختر به بام * نظر كرد در هر تن از خاص‌وعام يزيد اندرون لشكر خويش ديد * ز بالاى قلعه فغان بركشيد